تبليغاتX
تاريكخانه

تاريكخانه

من بی تقصیرم

حس دلتنگی وفارغ ازفیس بوک

امروز وقتی اومدم وارد وبلاگ قدیمی واولین مداد نوشتنم بشم ،باورتون نمی شه پسوردش یادم نبود.با کلی کلنجار رفتن ودودوتا کردن بالاخره موفق شدم که داخل این دنیای سنتی واز کار افتاده بشم.

حس می کنم بوی نم کاه گل ویا شاید هم نفتالین نم کشیده این تو میاد.ولی این بو رو خیلی دوست دارم بوی قدمت وکهن سالی می ده.خواستم ببینم لینک هایی که داشتم درچه حالن! بامداد جزء اولین دوستای من بود که اوج غافل بودن از وبلاگش یک روز بود .ولی گویا خیلی دیر به دیر به وبلاگش سر می زنه.سمیرا هم که یک سالی هست فیلتر شده.من هم یک سالی بود که توی بلاگ اسپات بودم ویک سال بعدش هم توی فیسبوک.

ولی خیلی دلم هوای وبلاگ وبگردی کرده کاش دوباره برگریدیم عقب وبی خیال فیسبوک وسونیکو وفیلیکستر وتویتر بشیم .

هوا اینجا پاک تره مثل یک روستا،

دلممممممممممممممممممممممممممممممممممممم تنگه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 14:1  توسط آنتیک  | 

یادبادآن روزگاران یاد باد!

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

ماآشنای قدیمی اینجا هستیم ؟!

بلاگر رافیلیتر کردند تا ننویسیم مگر ما چه می نوشتیم ؟!فقط اگر ننویسیم می میریم !!!!!!!

زین پس قرارمان اینجا سر چهاراه بلاگفا: همان آشنای قدیمی .

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 11:49  توسط آنتیک  | 

ازافزوده هایی برمستانه سرایی های دیونیزوس

هنوز ابرباران زادرغریدن است

اماگنجینه ی زردشت نیز

درخشان ،خموش وسنگین

برفرازکشتزاران چشم انتظار است

همه چیزم رابه باد دادم

همه ی دارو ندارم را

برایم دیگرهیچ  نمانده است

مگرتو،ای امید بزرگ!

 

 

ناگفته نماند که سراسرکتاب زردتشت انفجاری از نیرو هاست

که درگذر دهه ها برهم انبان شده اند :دراین گونه انفجارها چه بسا ،بانی خود نیز به سادگی به هوا می رود.

نیچه

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 21:59  توسط آنتیک  | 

وچه جالب گفت:

 وای به حال زمانی که آدمی  فریب میخورد:

 سخت است که یک ماهی کوچک باشی داخل یک دریا

سخت تر ازآن یک ماهی بزرگ باشی داخل یک  استخر

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23:55  توسط آنتیک  | 

دیگر نه آرزویی دارم نه کینه ای

آنچه که درمن انسانی بود ازدست دادم گذاشتم گم بشود

الن نه از زندگی خوشم می اید ونه بدم می اید

زنده ام بدون اراده بدون میل ،یک نیروی فوق العاده ای مرا نگه داشته ...

این دفعه شوخی نیست

هرچه فکر میکنم هیچ چیز مرا به زندگی وابستگی نمی دهد ،هیچ چیز وهیچ کس ...

درزندگی آدم یا باید فرشته بشود یا انسان ویا حیوان.

من هیچ کدام از آن ها نشدم ،زندگانیم برای همیشه گم شد .دیگرنمی  توانم دنبال این سایه های بیهوده بروم بازندگانی گلاویز بشوم ،کشتی بگیرم

شماهایی که گناه می کنید در حقیقت زندگی می کنید ،کدام دلیل ومنطق محکمی دردست دارید ؟

من دیگر نه می خواهم ببخشم ونه بخشیده بشوم

نه به چپ بروم نه به راست...

می خواهم چشم هایم را به آینده ببندم وگذشته را فراموش کنم ..

من همیشه زندگانی را به مسخره گرفتم ،دنیا ،مردم ...همش بچشم یک بازیچه

یک ننگ یک چیز پوچ وبی معنی است

حالا می دانم که خدابا یک زهرمار دیگر- درستمگری بی پایان خودش دو دسته مخلوق آفرید

خوشبخت........وبدبخت

ازاولی پشتیبانی میکند وبرآزارو شکنجه دسته دوم بدست خودشان می افزاید حالا باور می کنم که یک قوای درنده وپستی یک فرشته بدبختی با بعضی هاست ...

چه می شود کرد، سرنوشت پرزور تر ازمن است!!!

خوب بود که آدم با همین آزمایش هایی که ازرندگی دارد می توانست دوباره بدنیا بیاید وزندگانی خودش را از نو اداره بکند!

اماکدام زندگی ؟آیا دردست من است ؟چه فایده دارد ؟یک قوای کور وترسناکی برسر ما سوارند ،کسانی هستند که یک ستاره شوم سرنوشت آن هارا ادراه می کند ،زیر بار ان خورد می شوند ومی خواهند که خرد بشوند ....

خسته شدم چه مخرفاتی نوشتم؟

با خودم می گویم :برو دیوانه ،کاغذ ومدادرا دور بینداز پرت گویی بس است

خفه بشو ،پاره بکن ،مبادااین مزخرفات به دست کسی بیفتد ،

چگونه مرا قضاوت خواهند کرد ؟

اما من از کسی رود بایستی ندارم

بچیزی اهمیت نمی گذارم ،به دنیا ومافیهایش می خندم .

هرچه قضاوت ان ها در باره ی من سخت بوده باشد

نمی دانند که من پیشتر خودم را سخت قضاوت کرده ام

آن ها به من می خندند نمی دانند که من پیشتر به ان ها خندیده ام

من از خودم واز همه ی خوانندگان این مزخرف ها بیزارم ..........

وقتی هدایت به این خوبی  می نالد من جوجه نویس این وسط جایی، برای گفتیدن ندارم فقط میگم ناز قلمت داااای صادق ...     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:9  توسط آنتیک  | 

هیسسسسسسسسسسس!!

باشد اشکالی ندارد چون این دنیا رس آدمی را می کشد ...

چقدر راحت خودرا راحت می کنند ودیگران را ناراحت !!!

وخودرا ناراحت نشان می دهند تادیگران آن ها را عامل ناراحتی خود ندانند!!!

آیاواقعا ارزشی دارد !!!

چه کسی می خواهد پاسخ پرسش های من رابدهد ؟

اینجانب هنوز فرق بین توهین و بیان حقیقت را نمی دانم ؟می خواهم از شمای به اصطلاح با ادب بیاموزم !!!

خیلی جالب است کسی را که روی دیدنش را نداریم یا اینکه پشت سرش چه حرفها که نمی زنیم ....اما وقتی که گیر می افتیم برای فرار به دفاع از همو می پردازیم !!!!

من هنوز ادب نمی دانم چیست ؟من انصاف را یاد نگرفته ام !

من نگاه کردن بلد نیستم !

گاهی می نوشتم ُُ...که ننوشتم وای کاش نانوشته ها را می نوشتم تاحساب کار دستشان آید ...

من بهانه دست دیگران دادن را خوب بلدم ...

به کجای دنیا بر می خورد؟ اگربا چشمانی که برای دیدن خوبی ها داده شده اند بدبین نشویم ومثبت ها را ببینیم ...

چقدر دلم پر است امشب ....

نمی دانم از کدامشان بنویسم ...

واز کدام کنایه هایی که در خفا می زنند وجرات نقل آشکار آن راندارند بنویسم

هنوز که هنوز است دلیلی برای حرف هایشان ندارند وهمچنین جوابی در رد نوشته ها...

وچقدر سخت است ندانی وندانی که نمی دانی ...

وچه ابلحانه است که بدانی که می داند ونخواهی که بگویی که می داند !!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 0:2  توسط آنتیک  | 

بخشکی عشق !

دیگرازاین زندگی قره قورت خسته شدم

چه زندگی متوازی الاضلاع بدی !

روزگاری زندگی برای ماکویت بودحالاعراق شده است  

زندگی ذوزنقه  ای   زشتی که بازاویه منفجره مغزآدم رابه دیوارمی کوبد!!!!!!!!!

زندگی مالامال ازملامت

یک زندگی لبریز از آبریز

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:59  توسط آنتیک  | 

سلام

سلام

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:37  توسط آنتیک  | 

بایقین آمده بودیم ومردد رفتیم

به خیابان شلوغی که نباید رفتیم

می شنیدیم صدای قدمش را ولی

پیش ازآن لحظه که در را بگشاید رفتیم

زندگی سرخ سیبی ست که افتاده به خاک

به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم

آخرین منزل ماکوچه ی سرگردانی است

دربه درـ در  پی گم کردن مقصد رفتیم

مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم

دیکراصرار نکن باشد -باشد - رفتیم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 13:4  توسط آنتیک  | 

همین جوری براا خنده

ازاین به بعد من ازدوست شرنخواهم دید

سفربه خیر تورا من دگرنخواهم دید

 

دگربرای کسی دردودل نخواهم کرد

دگرزدست خودم درد سرنخواهم دید

 

به ریگ همسفر رودخانه میگفتم

ازاین به بعدتوراهمسفرنخواهم دید

 

قبول کن که نفاق ازفراق تلخ تراست

قبول کن که ازاین تلخ ترنخواهم دید

 

فقط به صاحب اسمم سپردمت ـزیرا

که تیر آهم را بی اثر نخواهم دید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:56  توسط آنتیک  |