دیگر نه آرزویی دارم نه کینه ای
آنچه که درمن انسانی بود ازدست دادم گذاشتم گم بشود
الن نه از زندگی خوشم می اید ونه بدم می اید
زنده ام بدون اراده بدون میل ،یک نیروی فوق العاده ای مرا نگه داشته ...
این دفعه شوخی نیست
هرچه فکر میکنم هیچ چیز مرا به زندگی وابستگی نمی دهد ،هیچ چیز وهیچ کس ...
درزندگی آدم یا باید فرشته بشود یا انسان ویا حیوان.
من هیچ کدام از آن ها نشدم ،زندگانیم برای همیشه گم شد .دیگرنمی توانم دنبال این سایه های بیهوده بروم بازندگانی گلاویز بشوم ،کشتی بگیرم
شماهایی که گناه می کنید در حقیقت زندگی می کنید ،کدام دلیل ومنطق محکمی دردست دارید ؟
من دیگر نه می خواهم ببخشم ونه بخشیده بشوم
نه به چپ بروم نه به راست...
می خواهم چشم هایم را به آینده ببندم وگذشته را فراموش کنم ..
من همیشه زندگانی را به مسخره گرفتم ،دنیا ،مردم ...همش بچشم یک بازیچه
یک ننگ یک چیز پوچ وبی معنی است
حالا می دانم که خدابا یک زهرمار دیگر- درستمگری بی پایان خودش دو دسته مخلوق آفرید
خوشبخت........وبدبخت
ازاولی پشتیبانی میکند وبرآزارو شکنجه دسته دوم بدست خودشان می افزاید حالا باور می کنم که یک قوای درنده وپستی یک فرشته بدبختی با بعضی هاست ...
چه می شود کرد، سرنوشت پرزور تر ازمن است!!!
خوب بود که آدم با همین آزمایش هایی که ازرندگی دارد می توانست دوباره بدنیا بیاید وزندگانی خودش را از نو اداره بکند!
اماکدام زندگی ؟آیا دردست من است ؟چه فایده دارد ؟یک قوای کور وترسناکی برسر ما سوارند ،کسانی هستند که یک ستاره شوم سرنوشت آن هارا ادراه می کند ،زیر بار ان خورد می شوند ومی خواهند که خرد بشوند ....
خسته شدم چه مخرفاتی نوشتم؟
با خودم می گویم :برو دیوانه ،کاغذ ومدادرا دور بینداز پرت گویی بس است
خفه بشو ،پاره بکن ،مبادااین مزخرفات به دست کسی بیفتد ،
چگونه مرا قضاوت خواهند کرد ؟
اما من از کسی رود بایستی ندارم
بچیزی اهمیت نمی گذارم ،به دنیا ومافیهایش می خندم .
هرچه قضاوت ان ها در باره ی من سخت بوده باشد
نمی دانند که من پیشتر خودم را سخت قضاوت کرده ام
آن ها به من می خندند نمی دانند که من پیشتر به ان ها خندیده ام
من از خودم واز همه ی خوانندگان این مزخرف ها بیزارم ..........
وقتی هدایت به این خوبی می نالد من جوجه نویس این وسط جایی، برای گفتیدن ندارم فقط میگم ناز قلمت داااای صادق ...